سه شنبه25/اسفند/1394

صبح بامامان رفتیم بیرون قراربود چندتابلوزوشلواروکیف بخریم زیادوقت نمیکنم بامامان برم بیرون امامامانم میگه وقتی باتومیام بیرون خیلی بهم خوش میگذره اصن اینقدرشادوپرانرژی هستی که تواین مدت که باهم بیرونیم غمهایادم میره.مامانم همیشه بهم میگه توخیلی منطقی واینده نگروباهوش هستی من همسن توبودم اصلاشبیه تونبودم.مامانم میگه افکاروتصمیمات خوبت باعث میشه همیشه بهت حسودی کنم.خلاصه بعدازاین فروشگاه واون فروشگاه یه کیف وبلوز خوب یافتم وخریدیم

بعدباداداشم قرارگذاشتم که بریم کتابخونه واسه تحقیقم وایشون هم اومد.ازکتابهای مرجع وصفحاتی که نیازداشتم عکس گرفت.به داداشم گفتم من میرم یه سری به قفسه های کتاب بزنم شماعکساروبگیرتابیام که بعدباداداشم هم اومد وقفسه های کتاب رونگاه میکردیم دنبال دوتاکتاب بودم .به داداشم گفتم شماکتاب هماتولوژی ازهرکی یافتی به من بگووخودمم داشتم قفسه های شعروادبیات رونیگاه میکردم که یهوییییی کتابی روکه 1ساله دنبالش بودم رویافتم خوندم خلاصه هاشومیذارم تووب.توراه کلی حرف زدیم وخندیدیم،جالبه بودنیدمن پیاده میومدم وداداشم رودوچرخه ! همینطوری باهم حرف زدیم تارسیدیم خونه.

ساعت12بعد بودکه پیشونی اسمون خط افتادوابروهاش توهم گره خورد وشروع کردبه گریه کردن اخ چه گریه ای!بارون گرفت وای چقدرخوشحال شدم ،چقدربارون رودوست دارم،اصلامگه میشه کسی بارون رودوست نداشته باشه؟!فقط مونده بودم این بارون بهاریه یابارون زمستانه؟!ینقدرتوافکارورویاهای خودم غرق بودم که نفهمیدم کی خوابم برد!؟طولی نکشیدکه بادوطوفان به میدون اومدن وازسروصدای اونابیدارشدم

داشتم باخودم فک میکردم اسمون وبارون وبادوطوفان دست به دست هم داده بودن تامردم چهارشنبه سوری روجشن نگیرن شایداونابهترازمامیدوتستن وباخبربودن چهارشنبه سوری نبایدچهارشنبه سوزی بشه!

اصلادلم نمیخواست امسال حوادث چهارشنبه سوزی داشته باشیم اصلادلم نمیخواست اخبارروبشنوم.بابام تعریف میکردچهارشنبه سوریهای زمان ماعالی بودهرخانواده ای یه اتیش کوچیک درست میکرد و بچه هاوبزرگتراازروش میپریدن وشعرمیخوندن وخاطره تعریف میکردن وفامیلادورهم جمع بودن اصلاازاین خبرای حوادث نبود....

گاهی غبطه میخورم به زمان اونا فقط گاهی؟

کاش هنوزهم ازروی اتیش میپریدیم ومیخندیدیم وغمهامون روتواتیش میریختیم ومیسوزوندیم.....

منبع عکس:

کانال تلگرام سایت عاشقانه 98لاو



منبع : ✿شمیم زندگی✿ |من می ایستم کنار اتش خاطرات
برچسب ها : چهارشنبه ,بارون ,میگه ,بیرون ,اصلادلم نمیخواست ,چهارشنبه سوری ,داداشم گفتم